اوّل تشکر...شرمندگی...معرفت...توهّم...
اِ...منم دیگه...نمیشناسی ؟ ... منم بابا... همون که دو سه سال پیش آپ کرد ! بعدش گذاشت و رفت...اِ...شناختی
؟ سلام، چطوری ؟ خوبی ؟ خوشی ؟ چه خبرا ؟ بدون ما خوش میگذره ؟ همین جا وایسا... نری ها... من برم به بقیه بچه ها خبر بدم بیان... تا اینا رو بخونی برگشتم. ![]()
اِی روزگار، چه سخته دورری از این جماعت با معرفت...دوستان، آشنایان، بَربَچ مدرسه، بربچ IT کار، بربچ کوچه و محل...آخِی...اَشکم در اومد. چه دورانی با هم داشتیم... ![]()
خوب پاچه خ(و)اری دیگه بسّه. برم سر اصل مطلب.
اوووووووووووووووول از همه چیز واجب تر میدونم که یه خسته نباشید به رفقای IT کارم بگم که خستگی امتحانات از تنشون در بره! (چقدر هم تأثیر داشت
!!) بعدشم یه تشککککککر آبدار و یه شرمندگی طولانی مدّت (تا آخر عمرم)
و در آخر طلب بخشش...ااااااااااااه ، آخه چطوری جبران کنم این همه لطفُ ... بلی...بایدم تعجب کنین. معرفت هیچ بنی بشری در دنیا به گرد پای IT ها نمیرسه. حتّی شما دوست عزیز!! اگه میدونی چرا که هیچی، اگرم نمیدونی، از خودشون بپُرس... من که هنوز زبونم ب ب ب بندِ...
!
اصلآ این وبلاگ، مخصوص تشکره ! تو بعدی یه سری چرندیات دیگه میگم...
اُه اُه... چه قدر سرده بیرون... رفتم بچه ها رو صدا زدم... (thinking) اِ...اِ... اینا دیگه چیه ؟! اینا رو کی نوشته ؟! آها، خودم نوشتم... به هر حال...
من برم بعدیو بنویسم...فیلآ ...
