تبليغاتX
WHAT A GREAT COURSE - یه شب خوب، یه روز بد، یه شب زشت!!!

WHAT A GREAT COURSE

Information Technology

یه شب خوب، یه روز بد، یه شب زشت!!!

        

       به به. عجب شبی بود ( ۲ دی ۱۳۸۴ ) توی دانشگاه ما!! و عجب روزی بود ( ۳ دی ۱۳۸۴ ) بازم توی دانشگاه ما!

آخرش نمردیم و بعد از عمری چشمامون به گل روی آقا برفه باز شد ! بله، اون لحظه که ما واسه اولین بار برف ها رو دیدیم هممون یه جورایی رفتیم تو حس. کاشکی اونجا بودین.

ما ها که تو ساختمون خودمون به اصطلاح تو حیاط! خوابگاه هجوم آورده بودیم... ساختمون روبرویی : تمام بچه ها سراشونو از پنجره ها بیرون آورده بودن و جیغ و داد می کردن. و امّا خانوم های محترم هم که احتمالآ صداشون نمیرسید به ما!! با روشن و خاموش کردن چراغ های اتاقاشون، خوشحالی خودشونو به رخ تمام دنیا می کشیدن و معنی واقعی E X - P a r t y رو به ما یاد دادن!

خلاصه اینکه تا او ن لحظه شبمون خوش بود...
ما هم بعد از سر و صدا کردن های کثیر، جور و پلاسمونو جمع کردیم که بریم اتاق یکی از بچه ها و خبر مرگمون ۲ کلمه درس بخونیم .

این همینجوری گذشت و ما شروع کردیم به چرت و پرت گفتن و ... که ساعت ۴ شب، یکی از بچه ها یهویی تپش قلب گرفت و همینجوری ولو شد کف زمین.... ما هم پاشدیم با ۲ تا دیگه از بچه ها بردیمش بیمارستان آذر شهر. این طفلکی هم همینجوری حالش بدتر و بدتر می شد... تا اینکه طرفای ساعت ۵ صبح برگشتیم خوابگاه  و من یکی تا ساعت ۶:۳۵ بیدار بودمو تمرین برنامه نویسی می نوشتم تا اینکه ۶:۴۰ خوابم برد  و ۷:۳۵ از خواب بیدار شدم  ( حسابشو بکنید چقدر زیاد خوابیدم )...

صبر کنید، تازه مونده... ما هم ساعت ۸:۴۰ خودمونو به زور به کلاس مبانی رسوندیمو سر کلاس های مختلف  بودیم تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ساعت ۰۱:۴۵ ظهر. بعدش اومدیم یه ناهاری کوفت کردیمو ساعت ۰۲:۳۰ بازم همینجوری کلاس داشتیم تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۰۵:۱۵ عصر.

ای بابا چه عجله ایه ؟ حالا نشستین...، بعد از کلاس تفسیر موضوعی زد به سرمون که تو این سرما بریم تبریز  آره دیگه. تو ایستگاه دانشگاه هم یه ساعتی الّاف اتوبوس بودیم که بریم تبریز. الآن هم ساعت ۱۰:۴۰ شبه و ما با فرزاد خان و کمال خان، تو یکی از کافی نت های تبریزیم. اینا رو همه گفتم که بدونین من الآن خوابم!!

به هر حال تا یه نیم ساعت دیگه هم اگه رخصتی به ما داده بشه بریم سوار ماشین بشیم و پیش به سوی صحرای خودمون...

میدونم کلّی حال کردین...نکردین ؟  هی داد بیدااااااااد

خلاصه آقا و خانم محترم، شرمنده که سرتونو درد آوردم.

                امری نیست ؟............. پس فیلآ خدافسسسسسسسسس...

                اشاره میکنن بای تا های!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 10:52 PM  توسط بابک  |