عجب شعر یخی گفتم "من"
خدا اون شبو نياره. چي چيو كدوم شب ؟ خوب امشبو ميگم ديگه! چرا ؟ خوب معلومه. چون كه امشب بابيتا داره وبلاگشو آپ ميكنه. چون كه امشب همه ي چشمها منتظر ديدن اين وبلاگه. چون كه امشب اين وبلاگ داره به صورت زنده در سراسر دنيا ( به جز ايران!!! ) پخش ميشه.
خوشمزه گي ديگه كافيه. بريم سر شعري كه چندي پيش تو خوابگاه ساعت ۲ شب تا ۴ صبح روش فكر كردم تا به شما ارائه بدم... :
در اين صحرای دورافتاده عاقل کی توان زيست ؟
در آغوش کوير سرد و سرما کی توان زيست ؟
ز حیوانات وحشی کس مگر آرام دارد ؟
ز حیوانات بدتر ، از مگس راحت ندارد ،
نهارش از خوراك گربه و سگ به نباشد ،
ز شامش هيچ دانشجوي ما راضي نباشد
هوايش هم كه با ما يك سر سازش ندارد
گهي، باران و طوفان است و گه، ابري ندارد
ز امكانات اينجا من چه گويم ؟ آشكار است،
به جز چندي ز چادر هم مگر چيز دگر هست ؟
چو بر بچ را ببيني شك كني در حالشان زود
ز رفتار و ز حرفهاشان گهي كلّه ت كند دود !
كسي كاو باشدش آسايش اندر ما نباشد
چو باشد ، آرزو دارد كه در دنيا نباشد
خوبه آقا ؟ بسه ديگه ؟ راضي شدي ؟
پس خدافسسس...
