تبليغاتX
WHAT A GREAT COURSE

WHAT A GREAT COURSE

Information Technology

بازم میام...!

 

( Keep Laughing )

As Long As You're Laughing

You Still Have

 HOPE

منم مثل خیلی ها میریم ... ولی بازم میایم ...

اِ ... چرا ناراحت شدی؟ میگم میام ...

اُه اُه ... چرا گریه میکنی؟ ... ها؟ ...   ... آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ... از اینکه بازم میام ناراحتی؟ ...

خوب پس حالا که اینجور شد حتمآ میام ... کوله به دست ... یه کوله پر از ورقه های امتحان ... امتحانای اُفتاده ... شایدم پاس کرده ... به هر حال، باید منتظر نشست و ...

اصلآ دنیا همش ۲ روزه ... یه روزش موافقته، یه روز مخالف،

روزی که موافقه، نباید مغرور وشی، روزیم که مخالفه باید صبر در وکنی!!

الآن من تو روز دوّم هستم، پس منتظر میشینم. تا کی؟ ... تا ۱۲ بهمن ۱۳۸۴ . یعنی روز آخرین امتحانم. 

این سری دیگه به قول یکی از دوستام، خاطره نمینویسم !! ( بهم پیشنهاد داده بود که اسم وبلاگمو بذارم : " پسری با کفش های کتانی! " )... آره ... علاوه بر خاطره ایندفعه میخوام چیزای دیگه هم اضافه کنم. مثلآ Lyrics ،Web Sites ،Joke ،Singer Introductions, News و غیره ...           اُ کی ؟

شما فقط دعا کنید امتحانامو بَد ندم ... اونوقت می بینید که چه مایه ای میذارم من از خودم ...

اگه مشکلی هم براتون بوجود اومد، این شعار رو بحفظین...

When U Have A Problem

don't say

"Oh My GOD, I Have A Big Problem"

but say

"Hey Problem, I Have A Big GOD" 

Laughing هم یادتون نره...                             بای بای.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 10:42 PM  توسط بابک  | 

یه شب خوب، یه روز بد، یه شب زشت!!!

        

       به به. عجب شبی بود ( ۲ دی ۱۳۸۴ ) توی دانشگاه ما!! و عجب روزی بود ( ۳ دی ۱۳۸۴ ) بازم توی دانشگاه ما!

آخرش نمردیم و بعد از عمری چشمامون به گل روی آقا برفه باز شد ! بله، اون لحظه که ما واسه اولین بار برف ها رو دیدیم هممون یه جورایی رفتیم تو حس. کاشکی اونجا بودین.

ما ها که تو ساختمون خودمون به اصطلاح تو حیاط! خوابگاه هجوم آورده بودیم... ساختمون روبرویی : تمام بچه ها سراشونو از پنجره ها بیرون آورده بودن و جیغ و داد می کردن. و امّا خانوم های محترم هم که احتمالآ صداشون نمیرسید به ما!! با روشن و خاموش کردن چراغ های اتاقاشون، خوشحالی خودشونو به رخ تمام دنیا می کشیدن و معنی واقعی E X - P a r t y رو به ما یاد دادن!

خلاصه اینکه تا او ن لحظه شبمون خوش بود...
ما هم بعد از سر و صدا کردن های کثیر، جور و پلاسمونو جمع کردیم که بریم اتاق یکی از بچه ها و خبر مرگمون ۲ کلمه درس بخونیم .

این همینجوری گذشت و ما شروع کردیم به چرت و پرت گفتن و ... که ساعت ۴ شب، یکی از بچه ها یهویی تپش قلب گرفت و همینجوری ولو شد کف زمین.... ما هم پاشدیم با ۲ تا دیگه از بچه ها بردیمش بیمارستان آذر شهر. این طفلکی هم همینجوری حالش بدتر و بدتر می شد... تا اینکه طرفای ساعت ۵ صبح برگشتیم خوابگاه  و من یکی تا ساعت ۶:۳۵ بیدار بودمو تمرین برنامه نویسی می نوشتم تا اینکه ۶:۴۰ خوابم برد  و ۷:۳۵ از خواب بیدار شدم  ( حسابشو بکنید چقدر زیاد خوابیدم )...

صبر کنید، تازه مونده... ما هم ساعت ۸:۴۰ خودمونو به زور به کلاس مبانی رسوندیمو سر کلاس های مختلف  بودیم تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ساعت ۰۱:۴۵ ظهر. بعدش اومدیم یه ناهاری کوفت کردیمو ساعت ۰۲:۳۰ بازم همینجوری کلاس داشتیم تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۰۵:۱۵ عصر.

ای بابا چه عجله ایه ؟ حالا نشستین...، بعد از کلاس تفسیر موضوعی زد به سرمون که تو این سرما بریم تبریز  آره دیگه. تو ایستگاه دانشگاه هم یه ساعتی الّاف اتوبوس بودیم که بریم تبریز. الآن هم ساعت ۱۰:۴۰ شبه و ما با فرزاد خان و کمال خان، تو یکی از کافی نت های تبریزیم. اینا رو همه گفتم که بدونین من الآن خوابم!!

به هر حال تا یه نیم ساعت دیگه هم اگه رخصتی به ما داده بشه بریم سوار ماشین بشیم و پیش به سوی صحرای خودمون...

میدونم کلّی حال کردین...نکردین ؟  هی داد بیدااااااااد

خلاصه آقا و خانم محترم، شرمنده که سرتونو درد آوردم.

                امری نیست ؟............. پس فیلآ خدافسسسسسسسسس...

                اشاره میکنن بای تا های!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 10:52 PM  توسط بابک  |