با سلامی دوباره. ایندفعه میخوام راجع به زندگیم بگم. عجب پیچ و خمی داره.
وقتی خودم دوره ش می کنم، میرم تو لاکم و زانوی غم به بغل میگیرم. 
U : د جون بکن د!
ME : از کجا شروع کنم ؟
U : از اوّل.
ME : از اوّل اوّل ؟
U : اِ اِ اِ اِ اِ ، اگه نگی page رو می بندم تا حالت بیشتر بگیره ها !
ME : پس بگوش باش تا بابی رو بیشتر بشناسی :
اووَ ... اووَ ... 
بعد از 2 دقیقه...
اووَ ... اووَ ...
بله. در این زمان بود که در یکی از بیمارستان های کرمانشاه، یه جفت دوقلوی تپل مپل، با هم پاشونو روی این کره ی خاکی گذاشتن ( البته تا شسته بشن و بسته بندی بشن و به خونه آورده بشن و پاشون به زمین بخوره، یه ذره طول کشید !! ). والدینشون اسم اوّلیو "بابک" و اسم دوّمیو "اشکان" گذاشتن. بابک و اشکان دوران بچگیشونو با هم و یه جورایی در خفقان و جنگ و توپ و تانک و ... گذروندن.( آره بابا، جنگ ایران و عراق طرفای ما خیلی جدی بود 
) این بود که این دوقلوی همسان نصفِ روز های بچگیشونو در کنار پدر، مادر، خواهر و برادر بزرگترشون توی زیرزمین زندگی کردن. تا اینکه جنگ تمام شد و اونا شانس آوردن که نه صدمۀ روحی دیدن و نه جسمی. 

در این میان احتمال تعویض اونا خیلی زیاد بود، یعنی اینقدر شبیه به هم بودن، ممکن بود یهویی جاشون با هم عوض شه ( مثلاً شاید من اشکانم
!!! )
بگذریم ... کم کم روزهای مهد کودک (آمادگی)و مدرسه هم فرا رسید و از اونجایی که اونا نفرت عجیبی از دوران پیش دبستانی داشتن یه بار با هم از مهد کودک فرار کردن و به خونه شون برگشتن و دیگه پاشونو توی اینجور جاها نذاشتن. خلاصه سال بعد به مدرسه ای در حوالی خونشون رفتن( مدرسه ی "ابوذر غفّاری" ... یادش بخیر )
کلاس اول تا سوم دبستانو با معدل 20 تو همون مدرسه بودن تا اینکه باباشون اونا رو با هم به یکی از مدارس خوب شهر به اسم "قائم" فرستاد و از اونجا بود که به طور حرفه ای ورزش مورد علاقه شون، یعنی "تنیس روی میز" رو شروع کردن. ( البته مشوق اصلیشون دامادشون بود که خودش یکی از پینگ پنگ باز های مطرح کشوره ). بابی و اشی تا کلاس 5 دبستان با معدل 20 حال می کردن تا اینکه اولین تفاوت بزرگ علمیشون، ثلث سوم، کلاس پنجم دبستان آشکار شد ... معدلها : بابی 19.95
اشی 19.97 
در همین سال یه کنکور سخت جلوی راحشون بود ؛ کنکور تیزهوشان...ولی اونا تونستن همه ی سختی ها رو تحمّل کنن و در این آزمون موفق بشن و با هم وارد زندگی جدید و البته پر دردسری بشن. سالهای اوّل تا سوّم راهنمایی رو توی مدرسه ی "شهید بهشتی کرمانشاه"" ( همون تیزگوشان!!! ) به سختی امّا با هم طی کردن. توی این دوره اونا در بهترین دوران ورزشیشون بودن حتّی یه بار تو مسابقات دوبل قهرمانی کشور در رده ی نونهالان با هم به مقام سوم کشور رسیدن. البته در مسابقات انفرادی، مثل دوبل نبودن ولی مقام های پنجم و هشتم کشوری رو کسب کردن. سه سال پیاپی هم عضو تیم ملّی 16 نفره ی کشور بودن. در سالهای بعد هم توی استان کرمانشاه مقام های زیادی رو(اوّل، دوّم و سوّم )بدست آوردن. 
( زیادی تعریف کردم ؟ )
خلاصه اینکه در سال سوم راهنمایی، باز هم با هم سدّ کنکور تیزهوشان رو شکستن و در همون مدرسه، دبیرستانی شدن. البته در این سالها چون زیادی به پینگ پنگ چسبیده بودن، با نزول شدید معدل مواجه شدن و به همین دلیل در سال سوم دبیرستان، بعد از 8 سال، به طور موقت، ورزش مورد علاقشونو کنار گذاشتن تا مهم ترین سال زندگیشونو بدون هیچ دغدغه ای پشت سر بذارن و تصمیم گرفتن تا باهم مثل خر شروع به درس خوندن کنن 
. حتّی بیشتر وقتا از روی یه کتاب درس می خوندن و تستهای یه کتابو با هم می زدن. برای رفع خستگی هم گهگاهی به صورت تفریحی والیبال بازی می کردن. البته این سال آخر (پیش دانشگاهی) رو اینقدر به والیبال علاقه مند شدن ( کاشکی نمیشدن ) که نزدیک بود به تیم شهر دعوت بشن!!
ای وای... چی بگم ؟
وقتی این غول بی شاخ و دُم، این سنگ که یه جویبار رو از وسط نصف میکنه، این کنکور لعنتی، بابی و اشیِ به هم چسبیده رو لِه کرد، اونا رو از هم جدا کرد، کلّی ناراحتشون کرد و "با هم بودن" رو ازشون گرفت 
، ... تمام خوشی های زندگیشون یه جورایی بر باد رفت، تمام "با هم" ها به "بی هم" تبدیل شد و مسیر زندگیشون تغییر کرد.
بله...من و اشکان که فکر می کردیم هر دو توی یه دانشگاه قبول میشیم، هر کدوم به یه سمت رفتیم ؛ من تبریزی شدم، اشکان هم فعلاً کرمانشاهیه ! البته اشکان هم مهندسی شیمی شبانه کرمانشاه رو آورد، ولی چون اونم مثل من به IT علاقه داره، نشسته و درسشو می خونه تا سال بعد بیاد پیش خودم. 
شما دعا کنید که سال بعد هم من و هم اشکان به آرزومون یعنی " با هم بودن " برسیم. OK ؟ ... مرسی. 
می دونم خوندن زندگینامه ی دو تا انسان بی خاصیت واسه شما هیچ سودی جز هدر دادن وقتتون و احتمالاً کارت اینترنتتون نداشت، ولی در عوض ارزش اینو داشت که یه خورده از حال پریشون من و داداشم با خبر شین.
این جمله رو هم به تمام دوستان واقعی ام تقدیم میکنم :
Age appears to be best in somethings
Old wood ==> best to burn
Old books ==> best to read
Old wine ==> best to drink
Old FRIENDs ==> best to KEEP &
این عکس رو هم حتماْ ببینید... اگه گفتید کدوم منم ؟!! 
در آخر هم از شما که وقتتونو در اختیار من گذاشتید، بسیاااااااار ممنونم.
و از آقا فرزاد هم که منو با دنیای خَفِ وبلاگ نویسی آشنا کرد بازم ممنونم. ( اینم قیافه ش :
)
حتماً نظراتتون رو برام بنویسید...
اگر هم تونستین یه سر به وبلاگ جفتم (Ashkan) بزنین

-
-
-
-
basse dige