تبليغاتX
WHAT A GREAT COURSE

WHAT A GREAT COURSE

Information Technology

فیلآ...

 

 سلام ...

سلام آخر ( هرچند خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی سخته! ) ولی هست! ینی واقعیت داره! ... توام که واقع گرا ( ReaLism ) ... پس گوش کن ...

تسویه (تصفیه!) حساب آخرو اول با بچس وبلاگ درکن کلاس :

ربید جی نت !!!  میگن نت! ( ففل ) ...   : تو دیگه چی میگی این وسط ؟! تو کارتو ادامه بده {سوت ممتد!} ... یه موقع نیای وساطتا !! من برگشتنی نیستم تا وقتش ...

داش کمال یا همون ( آرمین ) ... : به به ... یره ... چیکاااااااااااااار میکنی ؟! یکی میزنم تو چقرتت بخورووی رو زمینا !!! ... عروسی داداشیتم مبارک !!

حجی جونم ( مایکل جردن - NBA )... : این ستاره ی سیه چرده! ... سفیده ؟! ... بسکتبالیست حرفه ای! من که از تو دلخوری ندارم جونم ... اگه تو داری بنال!!!!!

آقا حمره ( تلفن همراه! ) ... : توام که مث بچم می مونی ! مث داداشت حجت! هیچ فرقی برام ندارین ... هر دو گلین ! تو نیز ... بنال ...

اورکا پوندر ( ارشمیدس کلاس ) ... : اگه تند حرف زدی و کنایه دار و معنی دار و سیخ دار و گیج کننده دار ... منو ببخش !!! ... منم همچنین ...

کاک برهان! منال کورسان ... منال مریوان ... گرکمه بچم بو زریوار! : با تو کاری ندارم فیلآ ... باش تا اموراتت بگذره ... به خوا نازانم چه به ژم ...!

بقیه ی آقایونی که سر زدن : داش حمید (ث) - داش حسین - قلعه نورد! - گلزار - و استاد شالچی! : دستتون ندرده ... کاری داشتم بعدآ میگم ( الآن نمیشه ... ش! ) ...

<<..b@biT@b@biT@b..>>

سمینه خانوم ( سامی ... سمین! ... تنها! ) : مرسی که میکامنتیدیم! مو که تقریبآ گلایه ای ندارم ( ر مضموم! ) ... حرفیم سی گفتن ندارم ... سعی کن تنها نباشی ... با بقیه سلام برسون ...

همیشه آبجی راضیه راضیه رازیه ... زاریه ! : شما لطفآ هیچی نگو که خودمو میکشما ... ق ... ه ... ر ... تا وقتی که ... اوکی ؟! ولی مرسی که سر زدی! ولی ما یه آشنا طرفای شما داریما ... بعدآ میگم بهت ...!

و بازم بقیه ی خانومایی که قدم رو چشم وبلاگم گذاردندزج! : زینب - هانیه - ئه ستیره (درسته؟!) - و ... و ... همه دیگه! : شمام لطف کردین تو ایم مدت اون پستای منو تحمل و خودمو متحول کردین! ...

<<..b@biT@b@biT@b..>>

و حالا تسویه حساب کلی با دوستانی که بعدآ پیدا کردم : کیوان برره - داش پژمان - ممد (بهروز) - فرشید - بهناز (نیناز؟!) - بازم بهناز!! - و فرناز! - سرگل - بهار - جوجو و نونو - هدیه - و اونایی که از قلم اوفتادن و سه نقطه ... و حتی دوست دوستام ... ( خودشون میدونن! )

و دوستای خودم ... همکلاسی ها ... هم مدرسه ای ها ... همشهری سلام ! ... چاکرتیم دربس ...

و تهشم برادر ۲قلوم ... اشی مشی !! اشکان جونم که اند روحیه دادن بود! ... اشکاااااااااااااااااااااااااااان دوست دارم ...!! ... دارم میام پیشت ...

<<..b@biT@b@biT@b..>>

دیگه بسه توضیحات ... اینارو گفتم که بفهمی با کی طرفی ... آره ... یه خسته ی به ظاهر شاد ... یه ناراحت به ظاهر خوشحال ... یه دپرس به ظاهر خندان ... فک نکنی اینایی که گفتم راسته ها ... نه که فک کنی جا زدما ... نــــــــــــــــــــه ... حقیقتش میخوام بشینم فک کنم که چیکار کنم ! ... میخوام با اشی همدردی کنم ... میخوام یه کم از بیرون تر بنگرم ... این رفتن بی برگشت نیست ... میام ... با اشکانم میام ... نمیخوام فک کنی در رفتما ... راستش همه چی عالی بود ... خیلی چیزا رو دیدم ... تجربه کردم ... اخلاق های وبلاگی ... نصف شب نوشتنا ... وبلاگ نوشتن تو کامنتا و بالعکس!! ... و ... و ... و ...

میدونمم که ناراحت نمیشی ... یه کامنت زوری کمتر! ... یه خورده صرفه جویی در وقت! ... ولی من هستم ... تو کامنتات هستم ... میبینیم ... باهاتم میحرفم ... خودمم الآن ته گرفتگیم ... تازه یه آهنگ غمگینم تو گوشمه ... همه خواب ... تنها صدا ... صدای چق چق کیبورده! ...  

دیگه حرفم نمیاد ... خودمم لوس نمیکنم بیش از این نیای دمبالما! خودم بر میگردم ... درضمن تو این پست حال کاما رو گرفتم ( :دی ) ... بهش رو ندادم ... فک میکنه کیه !!

 

همه دستا بالا ... بای بای تا ۱۰ تیر ... شایدم ۱۸ تیر ... برام دعا کنین ... بای بای ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 1:57 AM  توسط بابک  | 

وقایع اتفاقیه !

 

آخه تو حوصله ت سر نرفت ؟! ... آخه تا کی دید و بازدید ؟ ( نکته ادبی : ایهام ==> ۱)دید و بازدید فامیلی ... ۲)دید و بازدید وبلاگی!! )  ... تا کی کامنتینگ برای پستای تکراری ؟! ... آخه ...آخه ... یکی یه حرفی، عکسی، SMS ی، پی امی، بوقی ... !! من دیگه از این زندگی خسته شدم ... ااااااااااااااااااااااااااه ... برم خودمو حلق آویز کنم از دست تو ؟! ... آره همون تو ... باعث و بانی افکار گره خورده و اتصالات مغز از هم گسیخته و هنگ کرده ی من ... !! 

(این از خشم و عصبانیت اول! ...) 

اینو میبینی ؟! چشاتو بیشتر واکن ...!

 اگه داداش ۲قلوت بمیره (خدا نکنه! ) ... چیکاره میشی ؟!

اگه قبل از ۱۳ به در ... ماهی ۲قلوت فوت کنه چی ؟! ... من اینو چیکارش کنم ؟! بندازمش توی ... توی ... نمیخواااااااااااام ... ماهی کوچولوی من ... الآن داداشت تو تنگ تنهاس ... ! اونو چیکار کنم ؟! ... بگم جفتت مرده ؟! بگم به داداشیت غذا ندادم ... مرد ؟! ...می دونم سخته !! ولی حقیقت تلخه  !.!.!.!

خوب ... این تنها یه گوشه از وقایع اتفاقیه بود ... لابد وقایع دیگه ایم بوده که من طاقت نیاوردم ننویسم!

یکیش مثلآ همین عدم بی توجهی ؟! ... نه ... عدم توجه دوستام ... دوستای گلم ... که همه آب شدن رفتن تو زیرزمین! هِ ... واااااااای ... چه توهمی ... تو الآن داری وبلاگ منو میخونی ؟! ... یعنی خواب نمی بینم ؟! ... تو ؟! ...

بله ... اصلآ میدونین ۲، ۳ روز پیش من داشتم غرق میشدم ؟!  ... پس چند تا ؟! ... شوخی دارم ؟! ... از هوا شناسی بپرس ... تا بفهمی ۳ روز پیاپی باریدن یعنی چی ؟! ... و سیل یعنی چی ؟!  ... تازه شانسم آوردم که تگرگای گردو صفت! سرمو نشکستن!! والا الآن که دیگه یه روح باهات داشت حرف میزد !!

حالا این که چیزی نیست ... فعلآ خود زمین آرومه ... اگه اونم طغیان کنه چی ؟! ... وقتی داری غرق میشی میبینی زیر پات لرزید و یهویی یه گسل! به وجود اومد و بردت تو خودش ... تازه کی ؟! ( کاف مکسور! ) ... ساعت ۴:۵۰ دقیقه بامداد ... وقتی تازه سرتو گذاشتی رو بالش گرم و نرم و داری به دوستات فک میکنی !... البته زیر آب !!! 

بعدشم با تنی زخمی و خسته از لرزیدن غیر ارادی ( ارادیم داره مگه ؟! ... ها ؟! ... آها ، رقص بندری!! ) ... فرداش بیایو اخبار و بگیری ببینی زلزله هه مال بروجرد بوده ( از توابع خرم آباد! ) ... و این تنها یک پس لرزه ی کوچک بوده که تا شعاع چنـــــــــــــد کیلومتری! (خیلی کیلومتری! ) اومده و تو رو از خواب بیدار کرده! ... 

خوبه ... الآنم که دارم تایپ میکنم منتظرم که یه آسمون قرمبه! بزنه و خونمون آتیش بگیره و منو از دست تو (...) ... نجات بده ... !!!!! ... و احتمالآ همین الآن که داری این وقایعو میخونی، زنگ در خونتو میزنن ... میگن ... فلانی، بابک دوستته ؟! ... تو هم میگی آره ... چطور مگه ؟! ... اونم میگه حالا نیست ( انا لله و انا الیه راجعون!! ) ... نــــــــــــــه ... من که اینقد بی معرفت نیستم مث تو ... من اگه تو قبرم باشم برات PM میدم، بهت سر میزنم، ...

میخوام بگم که اون موقع من ... منی که از سد بزرگ و ویران کننده ی مرگ عزیزترین ماهیم، سیلابها و زلزله ها و تگرگ ها و صاقعه ها و ... و از همه مهمتر بی معرفتی ها ! ... گذشتم ... یهو از بالای یه بلندی، ... روزانه اقدام به خودکشی ممنوع! کردم! ... 

 

بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...

 

i miss U in my bed

i'm alone without U at night

i feel warm, when U R with me

i can't sleep without U

where R U ?! my PIJAMA

میبینم که داری لحظه شماری میکنی که بری نظر بدی ... آره ... وقتتو نمیگیرم ... برو ... سر راهت یه فاتحه واسه ماهی کوچولوم بخون ... الهی هرچی عمر اون بود، بقیه عمر تو باشه !!!!!!!!! ( دونقطه دش دبلیو! )

الآن فهمیدی این چند روز چه بلاهایی نصیبم شد ؟! مرگ ماهی، سیل و تگرگ، زلزله، و ... و دوری تو! ... در ضمن اینم نگفتم که ماشین داداشم تصادف کرد و له شد ... چیز خاصی نی! کشته نداد الحمدلله ...

خوبه دیگه ... سخن کوتاه باید کرد! ...بای بای ...

 (از خوانندگان محترم تقاضا خواهد شد که تا اطلاع ثانوی ناراحت نشن!!) ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 10:13 PM  توسط بابک  | 

پست 84-85 !!!

 

واااااااااااااای وقت ندارم !! ... الآن سال تحویل میشه !

تا تحول رخ نداده! سریــــــــــــــــــــــــــع یه عذر خواهی بکنم از تمام دوستان وبلاگیم که بهشون سر نزدم تو این مدّت !! به خدا کم کاری از من نبودا ... از ۱۸ام که من رفتم تهران و ... تا ۲۴ام ... کامپیوترم در دسترس نبود ...بعد که برگشتم و در گیر خونه تکونی و مراسم سالروز فوت مادربزرگ عزیزم بودم ( مادربزرگم ۲۹ام سال پیش در همین لحظه که دارم می آپم! فوت کرد ولی ما برای راحتی بقیه انداختیمش روز جمعه ۲۶ام ............... بماند! ... ) ...  اااااااا (همه مکسور) داره میشه!!

 

بعدش خواستم بگم که بار... ۵ ... ۴ ... ۳ ... ۲ ... ۱ ... بوووم ... آغاز سال یک هزار و ۳۰۰ و هشتاد و ۵ هجری شمسی (هجری خورشیدی ؟! هجری میلادی ؟! یا قمری ؟! ) ...

 

دورودودودودو ... دورودودودودو ... دورودودودودودودودورودودو ... !!!

 

آخ جون عیده !! ... جونمی جون، سال هزارو سیصدو هشتادو پنجه !! ... هووورا !! جشن سال نو !!

 سگ سال به این سالها !!! سال وفا، سال سگ !! ( سال بی وفا که نمیشه ؟! ) اگه سگ یا یه چیزی شبیه اون دارین قدرشو بدونین !! 

 

(  - صب کن بینیم بااااااااااا !! مگه تو عزادار نیستی پسر ؟! این قرتی بازیا چیه ؟! ... ها ؟!

   - حالا ول کن دیگه توام، گیر نده، کسی نفهمید!! )

انی وی ... راستی خانوم کاترین زتا جونز، آنجلینا جولی، سلن دیون و همچنین آقای تام کروز و برد پیت و آنتونیو باندراس، بابک بیتا  و سایر سوپر استارهای دنیا !! که اسمشونو نمیارم، سالی خوب و پر از خوش شانسی برای تمامی شما، آرزومندند ... !!!

 

حرفای پارسالم یادم رفت () ... بی خیالش ...

 

اگه بچه دم دستته بهش عیدی بده !! خیلی خوشحال میشه ... خوب نیگاه کن، از من یاد بگیر : " بابی : مانی جون بیا عزیز دل دایی!! بیا این ۵ تومنو بگیر برو قاقانونوچه بخر، بخور!! قربونت بشه اونیکی داییت !! اگه ندادن بهت بیا بهم بگو ۵ تومن دیگه بهت عیدی بدم !!! "

 

الآن میدونم همه تون به جز من! ( به دلایل قید شده! ) سفره ی هفت سین ( حفسین/۷سین/۷س/ ؟! ) رو نظاره گرید، اندر دریچه ی روشن درونی وجودتون!!! ( همیشه اینقد خشنگ حرف میزنم من ؟!! )

 ۷سینی شامل : قرآن!، ماهی!، پول!، شمع!، و سین های دیگه !! قدر لحظات زندگیتونو بدونین به خدااااااااااا ... این ثانیه ها دیگه تکرار نمیشن ...

 

راستش از دیشب یه پیکان ۴۷ زده به یه تیر چراغ برق ( آیا واقعآ برق ؟! )، در نتیجه ۷۰۰ تا خط تلفن، از جمله جفت خطهای ما! قطعید! سو ... دیشب نتونستم آپ کنم تا اینکه همین ۳ ساعت پیش کارگرای زحمتکش اومدن درستش کردن ... (بیجاره ها اینم شب عیدشونه!) ... و من تونستم در حین سال تحویل بآپم !!!!!!!!

 

بریم سر دعا :  

 

- الهی هرچی خاک رو قهر و کینه و بی نظمی و بی شعوری و نفهمی و ...

- نه به خداااااااااا، من نفهم نیستم !! بی شعورم نیستم !!

- باز تو بد برداشت کردی ؟! اینو باید یه جور دیگه بخونی !در ضمن مزاحم روح تو حس رفته و پر شور و شوق دم عید من نباش !!

- نمی باشم !

 

آقا داشتیم میگفتیم ... هرچی سه نقطه بده، خاکش بشه گوشت! ( یاد حرف حمید افتادم که میگفت دوست داره بمیره و از خاکش اگه اشتباه نکنم! یه شیپور یا فلوت! بسازن بدن دست یه بچه که صداش همیشه وجود داشته باشه! ) و بچسبه به خصلتای خوبت مث ... ا ... ام ...(ثینکینگ)...! از اونجایی که خصلت خوبی ازت تو حافظه ی بلند مدتم نیست، ادامه نمیدم !! ( شوخو زدم بابا بی جنبه! )... خلاصه از خصایل خالصت خلاص شی!!! ( شاید به این معنی که " خصایل خوبت تقویت شه !!!" ( جناس و واج آرایی و سجع و ...و رفتی ؟! 

 

راستی انرژی هسته ای حق مسلم ماست! ... آآآآآآآی، اوخ، اوی، نزن فلانی... غلط کردم  ! ( آره با خودتم!! ) ( ببخشی دیگه گیر نمیدم به این انرژی هسته ای! )

 

بهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار بیا که بد خوف بدم ازت میاد = خوشم ازت میاد !! ( اصطلاحو کفیدی ؟! ) ... ا ... با تو نبودما! ( سوت تفاهم نشه !! ) ...

 

 راستی میدونی زمستون صداش چیه ؟! ... هرکی گفت ! ... خش خش ؟! نه بابا ... اون مال پاییزه! ... چی ؟! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!! میومیو ؟! اون که گربه ست! ... هاپ هاپ ؟! نخیر ... اونم مال امساله! ... صداش هو هوه! ( البته وقتی درگوشی میگیش! ) ... بهارم که صدا نداره ... !!  داره ؟! ... دوستان اشاره میکنن که داره! ... جیک جیک  ... ههههههه ...

دیگه حرفی واسه گفتن ندارم! ... آها ... یه بیت از حافظ آقا شیرازی !!  :

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم ...    که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم ...

به امشب میخورد ... نه ؟! ... من دیگه برم در عیدی پیش خانواده ی محترم بشینم !!! زیاد طولش نمیدم ... 

.بای بای.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 11:12 PM  توسط بابک  | 

4شنبه سوری! دستا بالا! آها! ...

 

سلامی دیگر بر تمام خواننده ها ... خواننده وبلاگو نمیگما... خواننده های ایرونی و خارجی ... !!

راستش هر چند وقت ندارم! وی از اونجایی که هر بنی بشری یه وبلاگ ۴شنبه سوریوی داره، منم نیز ...!!! بذارین هر اتفاقی برام افتاده بگم ... به جون خودم همچین چیزی کمتر تو تاریخ رخ میده !!

انجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران !! :

 ساعت طرفای ۸ شب ... منو اشی (داداش ۲ قلوم!) منتظر آرشیم (داداش غیر دوقلوم!) ...بوق بوق .. بیب .. بیب 

- بابــــــــــــــــــک ... اشکــــــــــــــــــان ... سریعآ حاضر شین بیاین بریم ! 

- کجا؟ کجا؟!

- بدو ین دیگه دوستام منتظرن!

- اومدیم.. اومدیم..!!

۱ ساعت بعد دم در دهکده ی فردیس  ...( یه محوطه با خونه های ویلایی و ... نزدیکای کرج!) ... فکرشو بکن که ۳۰، ۴۰ تا ماشین اونجا در نگهبانی وایسادن که وارد محوطه بشن! ماهم تو اونا!...

- آقا شما ؟! ...

- ما فامیل حاج آقا مسعودیانیم!  (امام جمعه اونجا!!) ...بذار بریم تو ...  ( حداقل یه چیزی میگفتی شک نکنن! )

- فامیل راه نمیدن... گردش(گاف مکسور!) کن آقا ... دور بزن برو ...

- آقای محترم، حاج آقا منتظر ما هستن ... زشته ... بذار رد شیم!! ما با این ماشین جلویی هستیم ... ازشون بپرسین ... 

- اینا که میگن همراه نداریم ... برو تا ...

<در این هنگام یه پیرزن بدقیافه ی عجوزه و به خیال خودش خوشگل! از اون بغل به داداش غیر ۲قلوم میگه : آقا نقشتون نگرفت، شرمنده!!  ... >

و اینجا بود که داداش بنده حالت عصب بهش دست میده و جلوی ۱۰، ۱۲ تا نگهبانو ۴۰، ۵۰ تا ماشین، گازشو میگیره میره داخل !!  ... خلاصه ما هی گاز میدیمو اونا نیگاه میکنن! ... آخرشم واسه اینکه شناسایی نشیم ماشینو میذاریم یه جای پرت و پیاده به راهمون ادامه میدیم! ...

اون تویم الآن ما!! دیگه چه جوری بگم که هیــــــــــــــــــــچ صدایی نمیشنوم ... مگه کر شدن چه جوریه ؟! بغل پات اکلیل میخورد ... دستاتو وا میکردی میدیدی توش نارنجکه  کنار دستیت بهت میگه بندازش، ضامنشو کشیدم!!! ... خلاصه یه سری مردا اینور! زنها اونور! برا هم بمب پرت میدن ...

تازه این وسطم (بین اینوریا و اونوریا!) یه مشت از جان گذشته آهنگ گذاشتن دارن میرقصن! (اصلآ فیلم نجات سرباز رایانو ببین دیگه لازم نی توضیح بدم !)...

تازه این اولش بود ... بعدش پا شدیم با گوش هایی آکنده از صدای تیر و ترکش! به سمت عظیمیه ی کرج حرکتیدیم! اونجا دیگه کل (کاف مفتوح) رقص و دنس و اینا بود ...

حالا ما هم دیدیم داریم کم میاریم و یه ملّت اونجا داره میرقصه ... (آره دیگه ) حالا دستا بالا ...

از اون بالا کفتر میایه... یک دانه دختر میایه!!  ... آقا تکون بده هیکلو  ... ... ... آها ... هورا ... تو خودت قندو نباتی!!  شکلاتی شکلاتی ؟! ... چه ربطی داره ؟! ...

خلاصه تو عمرم اینقد حال نکرده بودم با ۴شنبه سوری!! خوب الآن کافی نتچیه منو میندازه بیرون! ... ما رفتیم ... بــــــــــــــــای ...

راستی اگه زیاد خوب نشد خودت ببخش! تو کافی نت آدم همیشه حوله (هوله؟!) ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 9:54 PM  توسط بابک  | 

خبر !! خبر !! ...

 

 

 

 

!!!<aval begam ke jav nagirat beri too hesse khoondan, chon zood tamoom mishe>

 

سلام. خوبم! ... شایدم بدم!... دیگه دارم قاط میزنم! ... از دست این وبلاگ نویسی تکراری! ... یه جورایی مث غذا درست کردنه! ... واسه خانوما! ... هر روز باید یه چیز درست کنن! ( تنوع هم داشته باشه غذاهاشون! ) ... البته اگه حوصله داشته باشن... بگذریم ...

 


 

 بازم یه سال دیگه داره میرسه ( البته فیلآ واسه تبریک و اینجور مسایل زوده! پس نتبریک! ) ... بازم یه پله صعود واسه اونایی که منتظرن! منتظر پرش! ... یه پله تحول واسه اونایی که سال پیش بد شانسی آوردن! ( بدشانسی دیگه چیه ؟! ) ... یه پله سقوط واسه اونایی که از زندگی کردن متنفرن ( دشمنای بنده! ) ... و یه پله موفقیت واسه اونایی که از تلاش کردن سیر نمیشن! ( تو کدوم دسته(ها)یی؟! ... من کدومم ؟! ) ... همه ی آدما امسال کلی غم و غصه و کلی داستان و قصه داشتن ... البته به نظر من بد شانسی یه بهونه ست واسه اونایی که تنبلن ... و خوش شانسی یه اعتقاد ... یه تلقین ... ؟؟؟ ... !!!   maybe  ...

 

                               

 

     این روزا هرچی وبلاگ و پست میبینی راجع به عشق و زندگیو اخلاقه ... بعضیام وقت وقت تلفی می کنن! شاید من یکی از اون وقت تلف کنام! ... اصلآ شاید بگی خودتم که از اینا مینویسی! ... آره ...چون بقیه با اینجور نوشته ها می حالن! ...  ولی ما چرا باید ... ؟! ...

 

 

اصلآ زندگیو بیخیال شو ... همشو نمیگما ! ... قسمتای مسخره شو میگم ... اونایی که حال گیرن! ...

 

 

   نمیخوام زیاد ناراحتت کنم (چرا ناراحت ؟!) ... ایندفه به مناسبت سال نو یه پست باحال مث اولین پستام (خنده دار!!!) مینویسم ... به نظر خودم پستام دارن رو به بی روحی میرن ( متناسب با روحیه ی خودم! )... یعنی حدّشون تو بینهایت به جسم خالی میل میکنه! ... نمیذارم دیگه !!! باید نمودارشو بشکنم! ... از یه نقطه به بعد شکل نمودار عوض میشه! شاید این شکلی !!! :

 

y = SQRT(-x) ,  x < 0

 

y = (x)^2    ,    x > 0

 


!!!!!!!!!!

 

  فیلآ حال آپیدن ندارم! به کسیم مربوط نی (نیست!)...

بازم میام ... شاید فردا! ... شایدم پس فردا ... ولی امروز اون

نقطة برهانی! (بحرانی) رو هک کردم! ( ایهام! ) ... پس    ...     تا وبلاگ بعد                                 

 

اومده بودم فقط خبر بدم که بیتر میشم! ...

                                                                         ایشالله...

 

!kiss for u!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 3:42 PM  توسط بابک  | 

عمرانی ؟! ... میدونی هاب چیه ؟! ...

 

< ۴شنبه ظهر، ۳ اسپند! هشتاد و ۴ !! > ...

< دانشکده فنی، دانشگاه تربیت معلّم آذربایجان (ممقان ؟!) > ...

                        (-) ======= نماینده IT ...

                       (+) ======= نماینده عمران ...

       - واقعآ نمیدونی هاب چیه ؟! ... برو بمیر !!! ...

       + لابد پارس سگه دیگه !!

       - تو راستی راستی عمرانی ؟! ... رتبه ت چند شد ؟! ... اصلآ کنکور دادی ؟! یا از اون آنتنایی ؟! ...

       + با منی ؟! همون جا وایسا !!!

       - بچه ها ... ف ... ف ... فرااااااااار ... نه ... نه ...کمک ... کم ... اوه ... پق ... پوق ... کجا میرین نامردا ؟! ... داره منو میزنه !!! ... اااااااااااااخ ... ... پایینو ...!

smack

‌‌‌‌BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB

< ۴شنبه شب، ۳ اسپند! هشتاد و ۴ !! کوی برادران، همون دانشگاه (ممقان ؟!) ... >

        - هی آقا ... عمرانی ؟!

                 به ناگه صدایی غرّنده و دهشتتناک از یکی از اتاق ها برخاست (خواست ) !! ... یعنی کی میتونست باشه ؟! ... آیه همون عمرانی کت و کلفته بود ؟! ( Cat 5  ؟! ... Cat 6 ؟! ... ) ... هنوز تو خماری کتکای ظهر بودیم که ... ببین و گریه کن ... !!  


        - عمرانیا... اتاق ۱۸ ... !!! ... دعوا ... آخ جون ... dast zadan

اینا عمرانین ها (که نیششون بازه ... !!) ... از اونایی که سرشون واسه کتک زدن و خوردن میخاره (خواره!)

 

 ‌‌‌‌BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB

   World War 2 !!!

   خلاصه خدا اون روزو نیاره ... فناوری بزن تو گوش عمران ... عمران بزن تو دهن اطلاعات ... ( حالا بمونه که این وسط پاچه خارای (خوارای!) برقی هم دخیل بودند تا زیر سلطه عمرانیای پر قدرت در ناز و نعمت و البته با کمی (بیشتر) پاچه خاری (خواری!)، خودشونو به کف پای عمرانیا برسونن !! ...چه حقارتی از این بیشتر ؟! ... زرشک!

   همینو میگم تا عمق فاجعه رو بدرکین ...   :

      منی که از کم تحرّک ترین شوالیه ها ( دقت کنید : از اون شوالیه های پروپا قرص جنگ جهانی(جام جهانی؟!) دوم ! ) بودم، فقط یه سری خراش عمیق تو صورت و جای کبودی رو گردن و شکستگی ۱۳، ۱۴ تا ناخن دست و پا و سرگیجه و تهوع و ... نصیبم شد ( اینا تو اتاق ما یه امر عادیه ها! ) ...

      تازه ۳ یا ۴ تا بشقاب هم شکستیم ... !! یه لیوانم همینطور ... !! ( جدی نیگاه کن ) 

      البته اینم بگم یه موقع نگین اینا چقدر بدبختن ( البته هستیم دیگه! ) ... ما IT ها تو کلّ خوابگاها همش ۸ نفریم ...

یکیمون که تو یه ساختمون دیگس ...  ( ۷ = ۱ - ۸ ) ...

یکیمون یه طبقه دیگس ...  ( ۶ = ۱ - ۷ ) ...

۲ تامون که تو باق (باغ ؟!) نیستن ...  ( ۴ = ۲ - ۶ ) ...

اون شبم یکی از این ۴ تا خواب بود !! ...  ( ۳ = ۱ - ۴ ) ...

منم که کلّی کتک خوردم !! ... ( ۲ = ۱ - ۳ ) ...

 پس چندتا ؟! ... میمونه  ۲ تا ... پس اینجا بود که از روی ناچاری ... !!!

 

BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB

ص...ص...صلح  ف...ف...فینکنشتاین !!

چرا ؟! ... گفتم که چرا ! ... به علت عدم وجود سرباز کافی ! ... و تبدیل شدن به چند تا صافی !! ... و برای معافی از جنگ ! و ... و برخی عقاید خرافی ! ... ( مگه من قافیه سازم ؟! ) ...

        - دوست دارم عمراااااااااااااان   ... خاکتم عمران ... چرک زیر ناخونتم ... چروک پوست سرتم ... مجانبمی ( ریاضی : یعنی بهت نمیرسم ! ) ... صفر زیر کسرتم ... ( با قیافه ای سرشار از انتظار پاسخ مثبت !!)

       + ب...ب...چ...م...گ...غ... اااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

       -  آره با تو بودم آقای ا... ب... !!! اصلآ ... ما مخلص ۷ جد و آباد عمرانیاییم ! ...

 

و از اینجا بود که رشته ی ما به یکی از رشته های محبوب و گسترده ی کره ی زمین متصل گشت ! ... عمران دوست داریم !... ( بازم پاچه خا/وا/ری !! ) ؟؟؟ ...

یه شعرم براشون سرودم ( برای عمرانیا ) از نوع پاچه دار ! که سر فرصت آپش میکنم

BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 3:53 PM  توسط بابک  | 

بخونی بد نی !!

 

     سابلیبلام!! ... نه ... نه ... به جون تو یکی نه ... اصلآ همچین فکری به مغزت خطور نکنه که میخوام چیزای جدید بگما! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!! اصلآ قرار نی من الآن آپ کنم ! ... اُه اُه ... چرا رنگت پرید ؟! ... آها مُردی ؟! ... ... ... ... ... چیه ؟! الآن من چیکار کنم ؟! ...

     آها داشتم میگفتم ! این متن پایینو از یه جا کش رفتم ... !!! فک نکنی تنبلم ها ! فردا پس فردا بازم آپ میکنم ... خلاصه اینکه اولندمش یه معذرت خواهی ( اِ ... چرا میزنی ؟! نه بابا دیگه به خاطر اون روز نیست ! ... گوش کن تو حالا، یعنی ببین چی میگم! )، آره ... یه معذرت خواهی از اونی که این متنو از تو وبلاگش کش رفتم ! که البته با هم رفیقیمو این حرفا رو با هم نداریم !! جالبه که بدونی اونم خودش از یه جا دیگه کش رفته ! (زیاد کش گفتم ؟! آره، دیگه کم کم یه حسّ پنیر پیتزایی داره بهم دست میده !! ) ... 

خوب متن پایینی به اندازه کافی حوصلتو سر میبره ! بشین بخون ...

یه رفتگر ! همیشه منتظره تا یه ماشین با خشن آلودترین سرعت ممکنه! از کنارش رد بشه ... تا اینجوری هم باد ماشینه یه کم بهش کمک کنه و هم اینکه می دونه که تا چند دیقه دیگه ماشینه تصادف خودشو می کنه و به خاطر قانونای خیلی لازم و ضروری شرکت مخابرات کشور تا چند کیلومتری ! هیشکی نباید به هیچی دست بزنه وگرنه اداره گاز هیچکودوم از چاله چوله های لوله های گاز رو پر نمی کنه و اگه اون این کارو نکنه، دانشگاه آزاد شهریه ثابت رو می بره بالا و در اینصورت شرکت نفت بودجه کم میاره و شهرداری مجبوراً همه گـُـلا رو از توی پارکا می چینه و جاشون هم یکی یه دونه چراغ راهنمایی رارندگی! نصب می کنه که لااقل صدا سیما یه نقشی به داش سیا بده، و اداره مبارزه با مواد مخدر بتونه کار خودشو به نحو عسل انجام بده که در این صورت سرعت اینترنت پایین میاد و قیمت دلار بالا می ره و پدیده فرار مغزی پیش میاد و بین راه که جوونا دارن از کشور خارج می شن ... هواپیماهای بسیار مدرن بالشون به پر شال کفتر حاج نصرت اینا ! گیر می کنه و همه نا کام میشن ... پس این وسط اداره مربوط به مرده ها که اسمش دیگه نمی دونم چیه فعالیت خودشو از سر می گیره و دوباره واردات خودرو ممنوع می شه! پس برای جلوگیری از هرج و مرج جهاد کشاورزی تصمیم می گیره به همه وام بده! ولی با یه سری شرایط از جمله اینکه باید وام گیرنده متن نامه امام خمینی ( RAH ) رو که خطاب به گورباچف بوده از حفظ بخونه !! ویا اینکه 101 بار از روش به 101 زبان زنده دنیا بنویسه!! ... ...  و حالا اینجاس که وقتی مردم همه این کارو کردن ! جهاد جونه ! میاد می گه که این شایعه ای بیش نبوده و همون روز همه خیابونا پر میشه از کاغذای مچاله شده و پاره پوره . و حالا همین جاس که این رفتگر بدبخت! بیچاره میشه . و حالا همین جاس که تصمیم می گیره که از موقعیت تصادف اون ماشین اون دیوونه استفاده کنه و یه کم استراحت کنه و به هیچی دست نزنه !!" ...  

با اندکی تغییر ( از دوستم ف.ع )

     الو ... الووو ... با توام ... آره داستان تموم شده ... کجایی تو ؟! ... الآن میدونم چه حالتی تو صورتته! از یه طرف چشمت خسته شده و لب و لوچه ت آویزون شده! از طرف دیگه خوشحالی، چون الآن چرت و پرت خوندنت تموم میشه ! خلاصه الآن یه قیافه ی درب و داغون سردرگم ملول مشوّش بین آسمون و زمین گیر کرده ی بی رنگ و بوی شبیه کسی که میخواد فحش بده ی عصبانی ای داری !!! ... زیاد معطّلت نمیکنم ... بازم میام ! فردا پس فردا ! ... کامنت یادش نره! بای بای ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 10:35 PM  توسط بابک  | 

انتقاد کن دیگه !

هیپ هیپ، هورااااااااا

هیپ هیپ، بازم هورااااااااا

     چرا این همه هورااااااااا ؟! تولد کیه مگه ؟! ... آها عروسیه D: ؟ کی ؟

بابا هیشکی! تولد ففل که تموم شد ( نه؟! )... خوب پس چمه ؟! یا از زبون خودت : چته ؟! یا از زبون یکی دیگه : چشه ؟! نه... چش نی، گوشه! ... خوشحاله ... خوشحالم ... !! ... می خندم ... 

می خندم امّا خنده ام تلخه میدونی ؟! 

می گریم امّا گریه از درده میدونی ؟! 

                                                خنده م برای پوچی دنیاست میدونم !

                                                 گریه م برای عشق بیهوده ست میدونم !

 وای... چه لّف و نشری داشت این !

 BBBBBBBBBBBBBBBB

ترم دومه ؟! بابک دانشجوی ترم دومه ؟! شنبه سر کلاس ریاضی ۲ میخونه ؟!  ... خوشم میاد از این ترم بهار، اگرچه کوتاهه ... خیلی کوتاهه ... نصف نصف نصف اونی که فکرشو بکنی ! ... زود تموم میشه! زودتر از ترم اول ... ترم عذاب ! ترم تنبلی ! ترم بدبختی ! بعضیا می درکن چی میگم ... بعضیام نه !! ولی مهم نی ... اصلآ هیچکدوم از حرفام مهم نی !!  

 من که میدونم وقتی میخوای صفحه ی وبلاگمو باز کنی تو دل خودت ( بلکه با صدایی بلند )، چی میگی ... میگی :"اااااااه برم یه کامنت بذارم بیام بیرون، این که همش چرت و پرت مینویسه ! " جون من نمیگی ؟! این تن بمیره نمیگی ؟! جون بابی چالتون نمیگی ؟! دِ نگو نمیگی دِ !! ... خوب چی بگم ؟! همش شده خاطره ! همش چرندیات ! گهگاهی یه SMS یا یه اعتراض ! اگه داشته باشمم یه اعتراف ! همین . . . ! این زیر هم باز یه سری حرف و حدیث از دوستم (رسام) آوردم ... ولی که چی ؟ طبع شعرم که کور شد رفت ... کو تا دوباره وا شه ؟! ... ولی با همه ی این تفاسیر (موضوعی!) نوشتنو دوست دارم ... یعنی عاشقشم ...مگه اینا فرق میکنن ؟! ... آره دلبندم! :

عشق از دوستی پرسید : " تفاوت من و تو در چیست ؟ "
دوستی گفت : " من دیگران را به سلامی آشنا میکنم، تو به نگاهی...
                       من آنان را با دروغ، جدا سازم و تو با مرگ...!!

                                                                                        با تشکر از رسام!

واقعآ فهمیدی تفاوتشو ؟! من عاشق نویسندگیم ... بدون اون میمیرم ! چه بد جلوه کنه چه خوب ! یعنی چه بد بنویسم چه خوب !

یه تیکه ی باحال دیگه بازم از "دستش درد نکنه رسام" میگم :

 در مسنجر قلبت، عشق رو ADD کن...
 به احساسات زیبا PM بده...
 غم رو DELETE کن...
 واژه ی "بدی" رو RENAME کن...
 برای غرور OFF بگذار و بگو :          بشکن! آخه دنیا دو روزه...
 دروغ و خیانت رو HACK کن...
 از انسانیت COPY بگیر و SENT 2 ALL کن...
 با صفا، معرفت و صداقت ، CHAT کن...
 از زیباترین خاطرات زندگیت WEB بگیر...
                                                   و
                                                   تو PROFILE قلبت، یه قلب،
                                                                                 یه قلب تیر خورده بذار...!!

  آیا الآن وبلاگ من تأثیر گذاره ؟ تو الآن تحت تأثیر واقع شدی ؟ نه...نه...نه... دلداریم نده ! میدونم جوابت منفیه ! ولی بازم مهم نی!! سعی میکنم بیتر بنویسم ! از خودم بنویسم ! از دانشگاه ! تو دانشگاه ! از ضدّ حال های شما انرژی بگیرم ... اونم انرژی مثبت ... پس تا میتونی تو کامنتگذاری این پستم فحش بده و نفرین کن! مسخره کنین ... خواهش میکنم ... دارم میگم ها ... ببینم دلداری میدی می رنجم ها!!    

  تو بمیری میخوام متحوّل شم ... اما این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست ... خود تو بمیریه ! هم خودم، هم نوشته م، هم کامنت گذاریم، هم درسم، هم رفتارم، هم ...

  میبینی ؟! این همه وقتتو تلفیدی ... آخرش هیچ فرقی به حالت نکرد، ولی عزیزم دنیا همینجور نمیمونه ! ... ( تا اینجا فک کنم 66 تایی علامت تعجب گذاشتم، + کلّی نقطه و دو نقطه و سه نقطه! باورت میشه ؟!   )

آخه خوابم میاد ! همیشه یه موقعی آپ میکنم که خوابم بیاد ! اینه عشقت به نویسندگی ؟! ... 

                     ... NO Answer    khafing

   BBBBBBBBBBBBBBBB

ساعت پایین سمت راست ویندوز میگه ساعت ۴:۲۰ صبحه ! من بیکارم ! آره ؟! شاید ...

راستی :

     وقتی با انگشت به کسی اشاره میکنی، و اون رو مورد انتقاد قرار میدی، خوب نیگاه کن، چون سه انگشت دیگه به سوی خودته !!

                                 جدّی نگیری، با تو نبودم !!! ...

          فحش و بد و بیراه و استحزاء/ه/ز/ب/ن/!!! و ضایع کردن و دلشکنی و توهین و ... یادت نره !

BBBBBBBBBBBBBBBB

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 4:18 AM  توسط بابک  | 

ممقان يا تربيت معلم ؟!

 

بايد سلام كنم ؟ لابد آره ديگه. پس سلامي گرم و برّنده (باء مضموم ) بر بالهاي پرنده ي وبلاگ نويسنده هاي جهنده و خزنده و سلامي داغ و سوزاننده بر دوستان بنده ي دل از دنيا كنده!

چي مي خواستم بگم من ؟! ... هان يادم اومد ( به قول خودم آمد يادم (دال مكسور!)) ... ... دانشگاه ممقان !! به نظر شما اين اسم قشنگه ؟! اگه جوابت آره هستش موستو ( موشواره تو ) ببر بالا سمت راست روي اون علامت ضربدر كليك كن! ...  اگرم نه، بزن قدش ( درست گفتم قد رو ؟!!‌ ) ... آره خوب چشماتو بده به من ! ...

ساعت 5 صبح روز روز 2شنبه مصادف با 24 بهمن 1384 يا همون 13 فوريه 2006 بود، صداي زوزه ي باد و گرگ!! و از همه واضح تر صداي قر قر اتوبوس تعاوني 5، سكوت اون بيابون تاريكو  ...  مي شكست. 

من‌ (نون مكسور) تازه از خواب بيدار شده با صدايي گرفته : آقاي راننده جلوتر در دانشگاه پياده ميشم... اگه تا در نگهباني هم برين كه ممنون ميشم...

راننده، اخمو، با لهجه ي كرمونشاهي و صداي گوش خراشِ مسافر بيدار كن! : چند نفرين ؟  

من بعد از كمي اهم كردن : 4، 5 نفري ميشيم ...

راننده سرشو به نشانه ي رضايت تكون ميده... چند دقيقه بعد اتوبوس دور ميزنه ميره در نگهباني دانشگاه ... خر ... خر ... خر ... خ ... ( خ مكسور، ترمز دستي اتوبوس! ) ... من و 3، 4 نفر ديگه بند و بساطمونو جمع كرديم، آماده ي پياده شدنيم (اينجا رو داشته باش!) ...

كمك راننده با صدايي كريحتر ؟-كريهتر ؟ از راننده : دانشگاه مَمَقان !!

داشتي چي شد ؟ 

من با قيافه اي اخم آلود و چشماني غم آلود و خواب آلود و قلبي توهين زده و وجوده خسته از 10 ساعت نشستن رو صندلي اتوبوس و زباني دراز تر از دستام  : آقا ممقان ديگه كيه ؟ دانشگاه آزاد ممقان يه كم جلوتره! اين اسمش دانشگاه تربيت معلمه آذربايجانه!!

راننده هم با قيافه اي ضايع شده جلوي 32 تا مسافر برگشت گفت : چه فرقي داره حالا ؟!‌ اينجا ممقانه ديگه !

ما هم هيچي نگفتيم. به راستي كه حرفي براي گفتن نبود مرا در چنته ( چيم! مفتوح‌‌ ) ...

 

   ديدي تورو جددددت ؟ اسم جديد دانشگاهمون شده ممقان !!

    تربيت معلم آذربايجان بيتره كه، ... نه ؟! ...

BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB

        بگذريم ديگه ... لا مَصّب اين داستان تعريف كردنم چه شوري ميده به آدميزاد! مگه بس ميكنم حالا ؟!

  اصلآ بذارين روز valentine (يا به قول ما ايرونيا روز عشّاق) رو به تموم عاشقا و معشوقاي دنيا تبريك بگم... بالاخره ما هم يه سهمي از عشق داريم ديگه! نگو نه! ايشالله همه به عشقشون برسن !

  يه جايي خوندم : "تو نميتوني كسي رو وادار كني كه عاشقت باشه، ولي در عوض ميتوني كسي باشي كه مورد عشق ديگران باشه ..."

  يه چيز ديگه : "تو عشق ورزيدن و آشپزي كردن يه اصل مشترك اساسي هست :

‌ حتّي يه لحظه هم ازش غافل نشو !!! "

                      شبتون به خير ... باي ...  

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 2:4 AM  توسط بابک  | 

اعتراض، اعتراف، دو کلام حرف حساب!!

 

سلامُن علیکم و علیکن !!

         می بینید تورو خخخخدا ؟ ما دیگه کی هستیم ؟ توی تعطیلات میان دو ترممونم باید درس بخونیم، تمرین حل کنیم، C بنویCم! عجب تو ذوقی ایه ها! تازه این که چیزی نیست... باید به خاطر همین تمرینای لعنتی و البته مفید! بیست و سوم بریم کویرمون، بیست و چهارم برگردیم شهرمون. ۱۰ ساعت تو اتوبوس... قرقرقرقر ( همه ق ها مکسور )... باز بیست و هشتم بریم دانشگاه...

        الان می فهمم زندیگی چیه! سختی چیه! غربت چیه! فضای خونه چیه! شهر خود آدم چیه! 

    - اصلآ این حرفا چیه ؟

    - کدوم حرفا چیه ؟

       اگه امروز منو میدیدین که بعد از مدت های مدیدی دو نقطه دی ! دوستامو دیدم چه حالی شدم، دوستای مدرسمو، دوستای قدیمیمو،... انگشت شست دست راستتو بذار روی بند اول انگشت سبابه همون دستت ، ...، گذاشتی ؟! حالا نیگاش کن ! کردی ؟! دلم براشون اینقدر شده بود !!   ...  رسام، مهدی، نوید، وریا، علی، سینا، علیرضا، سامان، عرفان، سعید، آرش، وحید، ...     

      تازه اینا همه اعتراضه جونم، اعترافام مونده ! ... اعتراف می کنم که در امر وبلاگ نویسی کمی کوتاهی ورزیده ام ( زج! )... سَعیم را بر این می گذارم تا از این پس، ام، ام، تا زین پس، ام، تا زین... ولش کن بابا ... استعداد ادبی حرفیدن هم ندارم. امیدوارم فهمیده باشی...

 ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

          خوب این از اعتراضات و اعترافات. حالا یه چندتا حرف با حال بزنم ...

      () : آدم عاشق شبیه ساعت شنیه، همینطور که دلش پُر میشه، از این ور مغزش خالی میشه  !!
        

      () : عشق، تجلّی دو نگاه، انعکاس یک فریاد، فریادی گره خورده در گلویی پُر ز حسرت، حسرت وصال، وصالی محال...
        

      () : پایداری میخ بهتره عبرت بشر بشه...، هر بیشتر توی سرش می کوبی، پا فشاریش بیشتر میشه  !!
        

      () : لذتی که در فراق هست، در وصال نیست، چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق...
        

      () : نازم به نازِ آن ناز که ننازد به ناز خویش، ما را به نازِ ناز فروشان نیازی نیست...
          
          دیگه...دیگه حرفم نمیاد فعلآ ! چیه ؟ جُک گفتم...نه ؟! خوب اینا SMS هایی اند که بدجوری تو سلول های مغزم مشغولن...الانه که ۲، ۳ تا از چرخ دنده های مغزم بشکنه ...هه هه هه...
      اُه اُه... اصلآ حواستم ( حواسم ) به ساعت نبود... ۵ صبحه... نمیگم مردم خوابن ؟!... منم برم بخوابم... میخ باشین... شب بخیر!! 
 
                                                بی.وای.ای...تی.اِی...اچ.آی

                                                               *******
           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 5:0 AM  توسط بابک  | 

اوّل تشکر...شرمندگی...معرفت...توهّم...

 

اِ...منم دیگه...نمیشناسی ؟ ... منم بابا... همون که دو سه سال پیش آپ کرد ! بعدش گذاشت و رفت...اِ...شناختی  ؟ سلام، چطوری ؟ خوبی ؟ خوشی ؟ چه خبرا ؟ بدون ما خوش میگذره ؟ همین جا وایسا... نری ها... من برم به بقیه بچه ها خبر بدم بیان... تا اینا رو بخونی برگشتم.

 اِی روزگار، چه سخته دورری از این جماعت با معرفت...دوستان، آشنایان، بَربَچ مدرسه، بربچ IT کار، بربچ کوچه و محل...آخِی...اَشکم در اومد. چه دورانی با هم داشتیم...

خوب پاچه خ(و)اری دیگه بسّه. برم سر اصل مطلب.

اوووووووووووووووول از همه چیز واجب تر میدونم که یه خسته نباشید به رفقای IT کارم بگم که خستگی امتحانات از تنشون در بره! (چقدر هم تأثیر داشت  !!) بعدشم یه تشککککککر آبدار و یه شرمندگی طولانی مدّت (تا آخر عمرم)  و در آخر طلب بخشش...ااااااااااااه ، آخه چطوری جبران کنم این همه لطفُ ... بلی...بایدم تعجب کنین. معرفت هیچ بنی بشری در دنیا به گرد پای IT ها نمیرسه. حتّی شما دوست عزیز!! اگه میدونی چرا که هیچی، اگرم نمیدونی، از خودشون بپُرس... من که هنوز زبونم ب ب ب بندِ...  !

اصلآ این وبلاگ، مخصوص تشکره ! تو بعدی یه سری چرندیات دیگه میگم...

اُه اُه... چه قدر سرده بیرون... رفتم بچه ها رو صدا زدم... (thinking) اِ...اِ... اینا دیگه چیه ؟! اینا رو کی نوشته ؟! آها، خودم نوشتم... به هر حال...

                                 من برم بعدیو بنویسم...فیلآ ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 12:5 PM  توسط بابک  | 

بازم میام...!

 

( Keep Laughing )

As Long As You're Laughing

You Still Have

 HOPE

منم مثل خیلی ها میریم ... ولی بازم میایم ...

اِ ... چرا ناراحت شدی؟ میگم میام ...

اُه اُه ... چرا گریه میکنی؟ ... ها؟ ...   ... آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ... از اینکه بازم میام ناراحتی؟ ...

خوب پس حالا که اینجور شد حتمآ میام ... کوله به دست ... یه کوله پر از ورقه های امتحان ... امتحانای اُفتاده ... شایدم پاس کرده ... به هر حال، باید منتظر نشست و ...

اصلآ دنیا همش ۲ روزه ... یه روزش موافقته، یه روز مخالف،

روزی که موافقه، نباید مغرور وشی، روزیم که مخالفه باید صبر در وکنی!!

الآن من تو روز دوّم هستم، پس منتظر میشینم. تا کی؟ ... تا ۱۲ بهمن ۱۳۸۴ . یعنی روز آخرین امتحانم. 

این سری دیگه به قول یکی از دوستام، خاطره نمینویسم !! ( بهم پیشنهاد داده بود که اسم وبلاگمو بذارم : " پسری با کفش های کتانی! " )... آره ... علاوه بر خاطره ایندفعه میخوام چیزای دیگه هم اضافه کنم. مثلآ Lyrics ،Web Sites ،Joke ،Singer Introductions, News و غیره ...           اُ کی ؟

شما فقط دعا کنید امتحانامو بَد ندم ... اونوقت می بینید که چه مایه ای میذارم من از خودم ...

اگه مشکلی هم براتون بوجود اومد، این شعار رو بحفظین...

When U Have A Problem

don't say

"Oh My GOD, I Have A Big Problem"

but say

"Hey Problem, I Have A Big GOD" 

Laughing هم یادتون نره...                             بای بای.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 10:42 PM  توسط بابک  | 

یه شب خوب، یه روز بد، یه شب زشت!!!

        

       به به. عجب شبی بود ( ۲ دی ۱۳۸۴ ) توی دانشگاه ما!! و عجب روزی بود ( ۳ دی ۱۳۸۴ ) بازم توی دانشگاه ما!

آخرش نمردیم و بعد از عمری چشمامون به گل روی آقا برفه باز شد ! بله، اون لحظه که ما واسه اولین بار برف ها رو دیدیم هممون یه جورایی رفتیم تو حس. کاشکی اونجا بودین.

ما ها که تو ساختمون خودمون به اصطلاح تو حیاط! خوابگاه هجوم آورده بودیم... ساختمون روبرویی : تمام بچه ها سراشونو از پنجره ها بیرون آورده بودن و جیغ و داد می کردن. و امّا خانوم های محترم هم که احتمالآ صداشون نمیرسید به ما!! با روشن و خاموش کردن چراغ های اتاقاشون، خوشحالی خودشونو به رخ تمام دنیا می کشیدن و معنی واقعی E X - P a r t y رو به ما یاد دادن!

خلاصه اینکه تا او ن لحظه شبمون خوش بود...
ما هم بعد از سر و صدا کردن های کثیر، جور و پلاسمونو جمع کردیم که بریم اتاق یکی از بچه ها و خبر مرگمون ۲ کلمه درس بخونیم .

این همینجوری گذشت و ما شروع کردیم به چرت و پرت گفتن و ... که ساعت ۴ شب، یکی از بچه ها یهویی تپش قلب گرفت و همینجوری ولو شد کف زمین.... ما هم پاشدیم با ۲ تا دیگه از بچه ها بردیمش بیمارستان آذر شهر. این طفلکی هم همینجوری حالش بدتر و بدتر می شد... تا اینکه طرفای ساعت ۵ صبح برگشتیم خوابگاه  و من یکی تا ساعت ۶:۳۵ بیدار بودمو تمرین برنامه نویسی می نوشتم تا اینکه ۶:۴۰ خوابم برد  و ۷:۳۵ از خواب بیدار شدم  ( حسابشو بکنید چقدر زیاد خوابیدم )...

صبر کنید، تازه مونده... ما هم ساعت ۸:۴۰ خودمونو به زور به کلاس مبانی رسوندیمو سر کلاس های مختلف  بودیم تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ساعت ۰۱:۴۵ ظهر. بعدش اومدیم یه ناهاری کوفت کردیمو ساعت ۰۲:۳۰ بازم همینجوری کلاس داشتیم تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۰۵:۱۵ عصر.

ای بابا چه عجله ایه ؟ حالا نشستین...، بعد از کلاس تفسیر موضوعی زد به سرمون که تو این سرما بریم تبریز  آره دیگه. تو ایستگاه دانشگاه هم یه ساعتی الّاف اتوبوس بودیم که بریم تبریز. الآن هم ساعت ۱۰:۴۰ شبه و ما با فرزاد خان و کمال خان، تو یکی از کافی نت های تبریزیم. اینا رو همه گفتم که بدونین من الآن خوابم!!

به هر حال تا یه نیم ساعت دیگه هم اگه رخصتی به ما داده بشه بریم سوار ماشین بشیم و پیش به سوی صحرای خودمون...

میدونم کلّی حال کردین...نکردین ؟  هی داد بیدااااااااد

خلاصه آقا و خانم محترم، شرمنده که سرتونو درد آوردم.

                امری نیست ؟............. پس فیلآ خدافسسسسسسسسس...

                اشاره میکنن بای تا های!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 10:52 PM  توسط بابک  | 

به علت ذیق! وقت...!!!

 

بلی. امشبم رسید و پاییزم تموم شد و به قول یه رفیق باید کم کم جوجه هامونو بشمریم دیگه !

إنشا الله شادیهاتون به درازای امشب و غمهاتون به کوتاهی امروز باشه.  

اولندش به علت اعتراضاتی چند توسط خواننده ها مجبور شدیم که همینجوری یه چندتایی عکس از خودمون و دانشگاهمون و ... براتون بذاریم که ببینید :

                                                               رفقای IT بدون خودم و 2, 3 نفر دیگه !

                                                               رفقای IT بدون فرزاد و 2, 3 نفر دیگه !

                                                               بنده، تک و تنها توی صحرا !

                                                               یکی دیگه از دوستان با مرامم !

حقیقتشو بخواین ما امشب اینقدراهم تنها نیستیم و قراره با دوستان توی خوابگاه یه جشن مختصر بگیریم، البته جمعمون جَمعه ولی یکیمون کمه ! بله ای کاش داش فرزاد هم بود و یه کمی به میهمانی امشب رونق میداد.

ای کاش این روزا مریض نمی شد ، به هر حال دعا کنید که خوب بشه.

راستی خوب بهتون خوش میگذره ها، من دیر دیر وبلاگمو آپ میکنم شما هم خوشحال میشین ! امیدوارم بتونم ناراحتتون کنم ! حوب چی بگم ؟ آها یادم رفت بگم که به علت نزدیک شدن به لحظات ملکوتی امتحانات پایان ترم و خطرات احتمالی مشروطی و رسوایی بعد از آن که محتمل میباشد کاما پرانتز باز چه قدر ادبی شده ام پرانتز بسته به احتمال %99.9 با عرض پوزش نمیتونم زیاد به این وبلاگم سر بزنم، ولی یه کاریش می کنم.

نمرات احتمالیمم بدونین بد نیست : ( حدس می زنم ) :»»»»»»

ریاضی1 -------- 9

فیزیک1 --------- 8.5

مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی --------- 5.75

سیستم عامل ---------- 11

زبان ---------- 15

تفسیر موضوعی قرآن --------- اگه لطف کنن بذارن حذف اضطراریش کنم ممنون میشم!!!

تربیت بدنی ----------- ( اهم ) شاید یه 17، 18ی بگیرم.

                                                                                                                         

دوستان اشاره می کنن وقت برنامه تموم شده، منم باید BYEBYE کنم. به قول وبلاگ بازهایی که گه گاهی برام کامنت میذارن و دستشون درد نکنه : بای تا های ( خودمم نمیدونم جریانش چیه )!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 3:44 PM  توسط بابک  | 

عجب شعر یخی گفتم "من"

               

         خدا اون شبو نياره. چي چيو كدوم شب ؟ خوب امشبو ميگم ديگه! چرا ؟ خوب معلومه. چون كه امشب بابيتا داره وبلاگشو آپ ميكنه. چون كه امشب همه ي چشمها منتظر ديدن اين وبلاگه. چون كه امشب اين وبلاگ داره به صورت زنده در سراسر دنيا ( به جز ايران!!! ) پخش ميشه.

          خوشمزه گي ديگه كافيه. بريم سر شعري كه چندي پيش تو خوابگاه ساعت ۲ شب تا ۴ صبح روش فكر كردم تا به شما ارائه بدم... :

 

         

     در اين صحرای دورافتاده عاقل کی توان زيست ؟

                                     در آغوش کوير سرد و سرما کی توان زيست ؟

      ز  حیوانات  وحشی  کس  مگر  آرام  دارد ؟    

                                     ز حیوانات  بدتر  ،    از  مگس  راحت  ندارد  ،

      نهارش  از  خوراك  گربه  و  سگ  به  نباشد ،

                                      ز شامش  هيچ  دانشجوي  ما  راضي  نباشد

      هوايش هم  كه  با  ما  يك سر سازش ندارد

                                       گهي، باران و طوفان است  و  گه، ابري ندارد

      ز امكانات اينجا من چه گويم ؟ آشكار است،

                                        به جز چندي ز چادر هم مگر چيز دگر هست ؟

      چو بر بچ را ببيني شك كني در حالشان زود

                                        ز رفتار و ز حرفهاشان گهي كلّه ت كند دود !

      كسي كاو  باشدش  آسايش اندر  ما  نباشد

                                         چو  باشد ،  آرزو  دارد  كه  در  دنيا  نباشد

 

                                    خوبه آقا ؟ بسه ديگه ؟ راضي شدي ؟ 

                                                                                    پس خدافسسس...           

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 5:17 PM  توسط بابک  |